محمدصادق دهلوي

مقدمه 81

كلمات الصادقين ( فارسي )

المشايخ را بارها ديده‌ام و ملاقات كرده ، چندان علمى ندارد ، پيش وى مرويد 1 . مولانا ازين سخن متغير شده كلمهء لا حول و لا قوة إلّا باللّه * بر زبان راند . آن شخص نزديك بود از استماع اين كلمه دور ترك 2 بايستاد . مولانا دريافت كه اين ابليس است . [ 129 ] آن كلمه را تكرار نمود ، به حدى كه آن مرد 3 غايب شد . چون به خدمت سلطان المشايخ رسيد 4 پيش از آنكه اين ماجرا عرضه 5 دارد سلطان 6 بنور باطن دريافت و گفت مولانا آن مرد را نيكو شناختى و الا نه راه تو زده بود . بالجمله مولانا 7 در علم 8 ظاهرى به حدى كامل بود كه فحول علما 9 در وقت درس 10 وى به زانوى ادب مىنشستند و او هرگز كتاب بر خود نداشتى و هر بحثى كه تقرير كردى كرت ديگر همان بحث بتقرير ديگر ادا كردى . نوبتى به زيارت شيخ فريد الحق و الدّين باجودهن رفت . چون قريب بروضه رسيد آوازى شنيد كه خوش آمدى اى ابو حنيفه پايلى ! و با وجود اين همه دانشى كه حق‌تعالى وى را عطا نموده بود بعضى از غافلان به جهت بىتكلفى وى او را بجنون و خبط نسبت مىكردند و فى الحقيقت 11 بمقتضاى حديث لا يكمل ايمان المرء 12 حتى يقال انه مجنون * . اين نيز از جملهء شواهد بزرگى آن جناب است . وفاتش در دهلى بوقوع انجاميد . نزديك بحوض شمسى در حظيرهء قاضى كمال الدّين و قتلغ خان كه در سلك شاگردان مولانا انتظام داشتند ، بالادست هر دو مدفون است . امير خسرو دهلوى قدس سره لقب * وى يمين الدّين و كنيتش ابو الحسن [ 130 ] بوده و پدر وى بامير سيف الدّين شهرت داشت 13 و مردى صالح و خداى 14 ترس و حق‌پرست و از امراى 15 قبيلهء لاچين كه از اتراك نواحى بلخ‌اند ، بود و در قصبهء پتيالى 16 كه در كنار 17 آب گنگ آبادانست ، متوطن بود 18 و سه پسر داشت 19 ، امير خسرو كهتر و در سن هشت‌سالگى بوده كه پدرش صيت بزرگى و عظمت سلطان المشايخ شنيده با پسران بملازمت 20 آمد و در سلك مريدان آن حضرت انتظام يافت و بعد از 21 ارادت به وطن اصلى مراجعت كرده در سن هشتاد و پنج‌سالگى 22 بدرجهء شهادت